صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
135
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
روز ، مرا فاروق نام نهاد . « 1 » ( 1 ) عبد اللّه پسر مسعود - رضى اللّه عنهما - مىگويد : تا زمانى كه عمر فاروق مسلمان نشده بود كسى جرأت نداشت در كعبه نماز به پا دارد . « 2 » صهيب پسر سنان رومى - رضى اللّه عنه - مىگويد : روزى كه عمر مسلمان شد ، اسلام آشكار گشت و علنى مردم را به دين اسلام دعوت مىكرد و ما حلقهوار اطراف بيت مىنشستيم و طواف به جا مىآورديم و از كسى كه كينهء ما را داشت انتقام مىگرفتيم و اگر به ما چيزى مىگفت ، جوابش مىداديم . « 3 » عبد اللّه بن مسعود مىگويد : از روزى كه عمر مسلمان شد ، براى هميشه عزيز و سربلند گشتيم . « 4 » ( 2 ) نمايندهء قريش پيش پيامبر پس از مسلمان شدن اين دو قهرمان بزرگوار - حمزه و عمر ، - رضى اللّه عنهما - ، فضاى مكه به روشنى گراييد و مشركان همچون پارههاى ابر ، پراكنده و سرگردان و از مستى و بىخبريى كه به مسلمانان شكنجه و كيفر مىرساندند ، بيدار شدند و كوشيدند از راه فراهم كردن زندگانى پرناز و نعمت و هر آن چه كه پيامبر بخواهد با او سازش نمايند ؛ تا بدين وسيله جلوى دعوتش را بگيرند . اين بيچارهها نمىفهميدند آن چه كه در تمام هستى موجود است ، در برابر آن دعوت الهى بال پشهاى نمىارزد . بنابراين مشركان ، زيانبار و نااميد و درمانده گشتند . ( 3 ) ابن اسحاق به نقل از يزيد پسر زياد از محمد پسر كعب قرظى مىگويد : عتبه پسر ربيعه ، از بزرگان عرب روزى كه قريش در انجمن گرد آمده و پيامبر نيز تنها در مسجد نشسته بودند ؛ گفت : اى قريش ! چرا پيش محمد نروم و با او به گفتگو ننشينم و چيزهايى بر او عرضه نكنم ؟ شايد برخى از آنها را بپذيرد . آنگاه هر چه بخواهد به او مىدهيم تا از ما دست بردارد . اين
--> ( 1 ) - تاريخ عمر بن خطاب . ( 2 ) - مختصر سيرهء رسول . ( 3 ) - تاريخ عمر بن خطاب . ( 4 ) - صحيح بخارى .